گاهی در تکاپوی پیدا کردن ساده ترین انتخاب گوشه به گوشه ی ذهنم را زیرو رو میکنم....
اما گاهی این مغز لعنتی کم می آورد وتمام بافته هایم را رج به رج باز میکند و در هم میریزد...
درهم میریزد اما من صدباره می بافم، میبافم تا زندگی کنم تا رویاهایم وارونه تعبیر نشوند
تا در ساده ترین انتخابم دچار تردید نشوم...
تردید! چه واژه ی عجیبی است در بین واژه های خیالم...
به راستی تردید چگونه است! یادم نمی آید آخرین بار سرکدام مسئله ی فلان و بهمان تردید داشتم....
اما جنس تردید را یادم میماند...
گاهی اوقات میشود که صدای تردید دیوانه ام میکند...داد میزند
نمیدانم چه میخواهد...
تردید مانند آدم های اطرافم میمان، هم خوب است هم بد...بودنش لازم است اما همین بودن خسته ات میکند و فقط میخواهی در این هنگام خودت را خاموش کنی...
نوشته:زینب
برچسب:
نویسنده: طاها اسدیان